دختران بی مزار
بعد از سی سال در اهواز اقای محمودی از دوستان دوران دانشجوییم را دیدم . از هر دری صحبت کردیم تا صحبت کشید به مسائل فرهنگی او از رفتار متعصبانه و قبیله ای در اهواز در گذشته و اطراف ان در حال حاضر صحبت کرد و توضیح داد اینجا دختر ها باید با نظر خانواده و شیخ ازدواج کنند و در این ازدواج اجباری پسر عمو در اولویت است . در بین صحبتش مکثی کرد ادامه داد داستان به همین جا ختم نمی شود دختری که با پسر عموی خود نامزد می شود ممکن است در بین نامزدی رابطه دو برادر بهم بخورد . پدر یک روز وارد خانه می شود، و به دخترش می گوید: دیگه تمام شد ،ما هیچ نسبتی با عمویتنا نداریم و تو هم با پسر عمومیت هیچ نسبتی نداری . این در حالی است که از دوران نامزدی این دو کبوتر بی گناه شش ماه گذشته و علاقه آنان به هم در اوج احساسات و صمیمیت است . وی می گفت از بدبختی این دو کبوتر قربانی این است که خانه عمو دو خانه انطرف تر قراردارد ، وی با تاسف خاصی ادامه داد اگر این دختر با پسر عمویش بعد از این ماجر حرف بزند یک عمل منافی عفت انجام داده و جزایش مرگ است . من که چیز های از این ماجرها شنیده بودم با تعجب گفتم واقعا حتی حرف زدن ! وی با یک نارحتی خاصی گفت چندین سال پیش در حمیدیه مسئول پروژه ای بودم یک روز کارگرها دور جوانی جمع شده بودن و او داشت ماجرای خواهرش را تعریف می کرد که با پسر عمویش که رابطه شان بهم خورده بود حرف زده بود و ظاهرا حکم پدر خانوانده را قبول نداشت . اقای محمودی گفت پسره با افتخار تعریف می کرد : خواهرش را در خانه زندانی کرده بوده اند و کلی هم کتک زده بوده اند ولی او سر حرف خودش بود . بردار دختر بخت برگشته ادامه داد چند روز از این ماجرا گذشت بود که با خنده به خواهرم گفتم بیا بریم بازار او رو کرد به من گفت مرا بخشیدید ؟ من هم به ظاهر گفتم اره بیا بریم بازار یه چیزی برای خودت بخر . خواهرم خیلی خوشحال شد تند حاضر شد سوار ماشین شدیم سر خیابان بی راه رفتم خواهرم گفت چرا از این ور ؟ گفتم راه میانبر است . اقای محمودی سرش را تکان می داد گفت :پسر در ادامه حرفش گفت وقتی از جاده زیاد دور شدیم خواهرم رو به من کرد و گفت فهمیدم برای چه مرا اینجا اوردی ولی دیگر هیچی نگفت تا رسیدیم به وسط بیابان . پسره ادامه داد به خواهرم گفتم بیا پایین ؛ خواهرم هیچی نگفت ، و از ماشین پیاده شد و روی زمین نشست و من عبایش را روی سرش کشیدم و از پشت به گردن خواهرم تند تند چاقو زدم ؛ خواهرم حتی فریاد نکرد و اخ نگفت و بی سر صدا جان داد . مشخص بود حال اقای محمودی بد بود دیگر حرف را ادامه نداد فقط گفت پسره در جمع دوستانش این حرف را با افتخار تعریف می کرد . من انقدر از شنیدن این داستان حالم منقلب شده بود ولی خود داری کردم از سرنوشت منحوس پسره هیچ سوال نکردم . ولی در دلم غوغایی بود .وقتی اقای محمودی من را به مهمانسرای رساند بعد از دقایقی اذان گفت ولی من همه اش در فکر سکوت جاسوز ان دختر غریب و تنها بودم . در نمازم از خدا خواستم مرا ببخشد که در سرزمینی زندگی می کنم که چنین ظلم های می شود .بغضم ترکید ولی مثل ان دختر مظلوم ، ارام و بی صدا گریه می کردم راننده تاکسی که مرا به همراه دوستانم به فردوگاه می رساند باتایید این رسم دولت را مقصر می دانست و می گفت دولت برای مبارزه با این رسم غلط فرهنگ سازی نکرده است و در مقابل شیوخ کوتاه می اید و پاره های تن این مرزوبوم در سکوت جانکاه بدست برادران مدعی شرف ولی بی عاطفه کشته می شوند و پدران با غیرتشان هم از خون دختر نازدانه خودشان ، نه ، نه ، خون دختر مظلومشان به قساوتی که در دل دارند می گذرند تا ثابت کنند با غیرت هستند . اشکهایم جاری بود . دلم پور بود می خواستم بروم در تمام بیابان های اطراف اهواز فریاد بزنم و برای عزیزانم گریه کنم . چقدر خواهران من ، مظلوم بودن و وقت کشته شدن نمی دانستن بر سنگ دلی برادر ، پدر و مادر بدبختش فریاد بزند یا بر زخم های خنجر . درد انقدر بزرگ بود که سکوت کرده است تا این فاجعه به گوش هیچ ابوالبشری نرسد . اهواز را با اه اندوه ترک کردم و در ایام پیاده روی برای اربعین حسین بن علی بر شیعیان مظلومش گریه می کردم و در دلم می گفتم وای بر ماتم جانگاه خواهر بی مزارم وای بر درد جانسوز خواهر بی مزارم وای ......
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۰۹ ساعت 12:19 توسط علی اکبر عین الهی
|