جوانی که ارام ارام از بی راه می امد وارد کاروانسرا شد. در گوشه ای کز کرد به هیچ کس نگاه نمی کرد زیر لب چیز های زمزه می کرد به زور می توانستی در میانه حرف های مفهوم نا مفهومش اسمی را بشنوی ،اتیه . جوان  پوست و استخوانی بیش نیود چشم های گیریای داشت و صورتش چنان معصومانه بود که نگاه به آن تو را ارام می کرد . ژولیده عبار سفر بر لباسش نشسته بود .  کارواندار مردی جا افتاده بود که در شهر از همه بیشتر سفر کرده بود . ادمی جدی بود . در بدنش جای چندین زخم بود که نشان روزگار ناساز و مردمان بد طینت بود وارد کاروانسرا شد احساس عجیبی داشت به یکی از کارگرها رو گرد و گفت کسی به کاروانسرا امده است؟ او شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نه کاروانی نیامده است . مرد ارام و قراری نداشت گشتی در محوطه زد برگشت مثل مرغ پرکنده بود . سراغ نگهبان درب کاروانسرا رفت گفت: امروز احساسی دارم ،دلم ارام نیست کسی امده است به کاروانسرا . نگهبان گفت: بله جوانی ژولیده از بیراه امد رفت داخل نمی دانم کجا بیتوته کرده است . دل کارواندار هری ریخت گفت :از بی راه امده است  . قدم هایش تند شد همه جا را تند برانداز کرد در گوشه ای جوان را یافت .احساسی عجیب داشت مثل زمانی شده بود که دوزدان به کاروانشان نزدیک می شودن، دل تو دل نداشت با احتیاط قدم بر می داشت نزدیکی جوان رسید ایستاد با صدایی پر اهنگی گفت :سلام . جوان سر بالا نکرد ارام مثل صدایی رودخانه جواب داد علیکم سلام .کارواندار گفت راه گم کرده ای از بیراه راه می سپاری . جوان با ارامش خاص خودش گفت :راه و بی راه معنی ندارد من همیشه در پی راه اتیه هستم . ارام قرار از من رفته است . هر چقدر از مرمان دور باشم بهتر است .اوارگیم دل دوستان می ازارد . اصرارم برای دیدن یار و ذکر نامش خلقی را در پی ازارم بر می انگیزد . این می گفت هر از گاهی هم اهی می کشید زمزمه می کرد اتیه ، اتیه خوش باش که من خوشم به خوشی تو .کارواندار به خود امد دید که از صدایی گریه او همه خدمه کاروان توجه شان به سمت ان دو است . کلیدار را صدا کرد . کلیدار برای دلجویی گفت: جان اقا بفرمایید . کارواندر صدایش که بغض داشت گفت : اتاق بالا را اماده کن مهمان داریم . کلیدار ارام کفت :کی اقا .کارواندار گفت سعادت با ما یار شده است عاشقی مهمان ما شده است عجله کن . جوان نگاهی به صورت جدی کارواندار کرد گفت :در مسیر مرا از کاروان می راندن همین جا خوب است به اتاق نیازی نیست من فردا می روم .کارواندار گفت هوا مساعد نیست چند روزی بمان بعد راهی شو . کلیدار انگار قصر شاه را باز می کرد می گفت: حیف این اتاق نیست این مردنی وارد ان شود کدخدا را به این اتاق راه نمی دهد ان وقت مقابل این ژولیده خبر دار ایستاده است می گوید مهمانداریم انگار حاکم را دیده است .  کلیدار یک وقت صدایی پشت سر خود شنید رو برگرداند کارواندار را دید  از ترس رنگ به رخسارش نمانده بود . ولی کارواندار مثل سابق نبود ارام گفت حرف تند نزن می شنود . بعد خودش نگاهی به اتاق انداخت گفت خوب است من می اورمش .کارواندار برگشت با مهربانی تمام به جوان گفت پدر جان اتاق اماده است . جوان گفت اتاقتان خاکی می شود جایی من اینجا خوب است مزاحم نمی شوم . کارواندار گفت بگذار خاکی شود ما خودمان هم خاکی هستیم مهم نیست . فردا همه خبردار مهمان مهم کارواندار شده بودن . همه ای شهر احساسی خاص داشتن از کارگران وصف رفتار کارواندار را، با او شنیده بودن . حالا همه راهشان را کج می کردن دوری در کاروان می زندن که شاید مهمان عاشق را ببینند . همه مهربان شده بودن . دحتر ها با اطمینان در شهر قدم بر می داشتن .  انگار روح اتیه در کالبد انان دمیده شده بود و جوانان شرم می کردن به دختری نگاه کنند . اهل شهر چنان سربلند راه می رفتن که انگار به سعادتی بزرگ رسیده اند . با هم ارام حرف می زدن حتی حرفشان بوی محبت می داد . کارواندار خود از مهمانش پذیرایی می کرد . چند روزی بود که به کسی دستور نداده بود. همه با دیدن او احساس ارامش می کردن رفت امد مردم هم مهم نبود . چند روز مثل باد گذشت جوان ژولیده درب کاروان ایستاده بود کارواندار با احترام خاصی اصرار می کرد . اگر مصلحت بدانی بمانی همه خوشحال می شوند . خودت می بینی اینجا جا زیاد است . جوان با بی تابی جواب می داد خودت می دانی من در بیابان راه گم کردم نمی توانم از حریم حرم اتیه دور باشم .الان انگار چند سالی گذشته است نروم می میرم . اشک کارواندار جاری بود . کارواندار با صدای بغض الود گفت اگر راهت افتاد بیا من منتظرت هستم . جوان براه افتاد کارواندار اهسته گریه می کرد و می گفت خدا کند کس ازارش ندهد . خدا کند که بفهمند دل او به اندازه دنیا می ارزد . از ان پس کاروانسرا را کاروانسرای عاشق می گفتند تا کارواندار زنده بود کسی را با آن اتاق راه نداد . هر وقت دلش می گرفت تنها وارد اتاق می شد وقتی خارج می شود گوه محبت بود . کارواندار می گفت به ما نسیم عشق خورده است .ببین او که از عشق چشیده چه بود .