بابلسر ،نه! آتشفشانی بود که تا اوج فهمیدن فوران می کرد در مذاب عشق جاری می شد.

در هیاهوی جوانی ،حاج آقا سلیمانی تلاش داشت ،جهان را در حهان بینی خلاصه کند .

استاد هاشمی برادران با گفتن "خووب" بر مزرعه اندیشه شخم می زد، تا ما دوباره بسازیم و ما از بس روی این مزرعه کارکردیم ،کارگر شدیم .

استاد فرجادی با لب خنده همیشگیش بیکارها را جدا می کرد . تقاضا را تفسیر می کرد . عرضه را تعریف می کرد برای روز مبادا چندتا فرمول هم یواشکی در جیبمان می گذشت تا فردا پزش را بدهیم .

استاد صمیمی می دید که ما خیلی خرد شدیم از سر مهربانی ما را به دیدن اعداد بزرگ می برد کوه های بزرگ را نشانمان می داد که ادمهای بزرگ نقاشیش را کشیده بودند و دولت باید می ساخت .

دولت مردان نه آن را باور کردند نه ساختند دعوای ما با دولت از همان موقع شروع شد.

استاد ریاض با اجله تمام ارزها را در سبدی جمع کرد و مالی بین الملل را اموزش داد تا پول دریافت دولت را از فرش دارایهایمان را بدانیم .

استاد تفرشی که نگاه تیزی داشت می دانست در دعوای دولت ،ملت بازنده است همه را دور خود جمع می کرد حقوق بیاموزاند .تا شاید بتوان قاضی را از صدور حکم سنگین به مدد قانون منصرف کرد .ای دریغا ، ای دریغا ، ای دریغا

استاد مکیان به همراه نیک بخت تلاش داشتند ما را خاموش کنند حساب کتاب بیاموزانند ما  همه ادم حساب کتاب بودیم نمی دانم چرا تاثیر امضا را بما یاد ندادند.

فوران بود و فوران محمد حسین جعفریان آتش گرفته بود می گفت بابلسری بود که شعله ورم می کرد .

با فوران آتشنفشان مدهوشی مارا تا اوج غرور می برد و حرفش این بود که مدیرید. سوخته بودیم استاد شریفیان  همراه مذاب که بر می گشتیم  ژرفای تقوی را نشان می داد .

استاد پیرائی جانمان را بلب می اورد تا حرفی از ناگفته ها بگوید اخرش هم ما بودیم عالمی از تصورات .

استاد اثانا عشر را که نگو اوج صداقت و سادگی بود هزار ،هزار استاد بود که ما را چوب می زدند تا شکل بگیریم .

من بودم هزاران مثل من احمد ناصری ،حسن عابدینی ،علیرضا پور ابراهیمی ،شعبانی ،شهسواری ،نعناکار،کاشانی ،سید عباس ،سلیمان مظفری ،غلامی ،موسوی ،علیرضایی اکبر نوروزی ونعمت براتی .................................. در نوبت فوران و جاری شدن مکرر.